تبليغاتX
!..........دست نوشته های یک خوشه گندم
می توانم آزاد باشم ، با تمام دلبستگی ام به تو ، خدا ...........

اما آزاد نیستم وقتی به بنده هایت دل می بندم............

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 17:46 توسط سوگند |


دیگر چیزی نگو/

سکوت کن........

دیگر نمی خواهم صدایی که عاشقش بوده ام را

از کسی که متنفرم بشنوم...

تنها صدایت را برایم بگذار

خودت به جایی برو که دیگر به چشمهایم بی فروغم نیایی

خیانت جزیی از وجودت است ، نمی خواهم صدایت نیز آلوده شود...........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 11:10 توسط سوگند |

آمدنت چه دیر بود و رفتنت چه زود

همچو برگی که از درخت افتد از جانم جدا گشته ای ، ای باد


خدا نگهدارت

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23:18 توسط سوگند |


چه خوب می شد اگر آسیب های روح تمام و جایی در گوشه کنار معبری

به چاهی می افتاد

و اگر آسیبی بود برای کسی بود که آسیب پذیر نمی شد .

چه خوب بود اگر می شد لبخند را برای لب ها ابدی کرد و شادی را به

ارمغان داشت........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:10 توسط سوگند |


بی عشق تو شاید نگهم خوب ببازد

بی عشق تو شاید ساز من باز بنوازد

بی عشق تو اما دل من خرمن و باد است

بی عشق تو اما شعر من ساده ساده است...............


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:51 توسط سوگند |


من به دنبال چه می گردم

نمی دانم

دلم از خستگی های خودش گوید

ولی آخر دلیلش را نمی دانم

چه زیبا می شد این قصه

اگر روحم رهایی داشت

دلم مال خودش می بود

بهارش آشنایی داشت

دلم پی در پی چیزیست

ولی  واقعا حضورش را  نمی دانم

خدایا با من و قلبم

بمان

تا غیر نام تو چیزی نخوانم ...........

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 18:47 توسط سوگند |

رویای زمانه ، کابوس هایم را به دست فراموشی بسپار. دیگر توان

ناتوانی ام را به دیگران خبر نبر. بگذار لحظه های مهر بر تمام

هجرت ها و ضجرت ها حکمرانی کند. می توانی آیا...............؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 10:30 توسط سوگند |

تمام لحظه ها ، از تو سخن می گفتند ، سخن دوری

دستهامان و حالا انگار تمام زندگی از دوری ابدی حکایت  

می کنند............

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:11 توسط سوگند |


گذشتن از من را وقتی خواهی چشید که کسی تو را بگذرد...............

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 21:30 توسط سوگند |


خسته ام ، اگر زندگی گاهگاهی حکمت دارد پس باید نامم را حکمت یار بگذارند .

سراسر زندگی ام حکمت شده ، آن هم نا دانستنی ............

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:42 توسط سوگند |