اما آزاد نیستم وقتی به بنده هایت دل می بندم............
دیگر چیزی نگو/
سکوت کن........
دیگر نمی خواهم صدایی که عاشقش بوده ام را
از کسی که متنفرم بشنوم...
تنها صدایت را برایم بگذار
خودت به جایی برو که دیگر به چشمهایم بی فروغم نیایی
خیانت جزیی از وجودت است ، نمی خواهم صدایت نیز آلوده شود...........
همچو برگی که از درخت افتد از جانم جدا گشته ای ، ای باد
خدا نگهدارت
چه خوب می شد اگر آسیب های روح تمام و جایی در گوشه کنار معبری
به چاهی می افتاد
و اگر آسیبی بود برای کسی بود که آسیب پذیر نمی شد .
چه خوب بود اگر می شد لبخند را برای لب ها ابدی کرد و شادی را به
ارمغان داشت........
بی عشق تو شاید نگهم خوب ببازد
بی عشق تو شاید ساز من باز بنوازد
بی عشق تو اما دل من خرمن و باد است
بی عشق تو اما شعر من ساده ساده است...............
من به دنبال چه می گردم
نمی دانم
دلم از خستگی های خودش گوید
ولی آخر دلیلش را نمی دانم
چه زیبا می شد این قصه
اگر روحم رهایی داشت
دلم مال خودش می بود
بهارش آشنایی داشت
دلم پی در پی چیزیست
ولی واقعا حضورش را نمی دانم
خدایا با من و قلبم
بمان
تا غیر نام تو چیزی نخوانم ...........
ناتوانی ام را به دیگران خبر نبر. بگذار لحظه های مهر بر تمام
هجرت ها و ضجرت ها حکمرانی کند. می توانی آیا...............؟؟؟
دستهامان و حالا انگار تمام زندگی از دوری ابدی حکایت
می کنند............
گذشتن از من را وقتی خواهی چشید که کسی تو را بگذرد...............
خسته ام ، اگر زندگی گاهگاهی حکمت دارد پس باید نامم را حکمت یار بگذارند .
سراسر زندگی ام حکمت شده ، آن هم نا دانستنی ............